
بوی بهار می آید، عطرگل ، وگویی هلهله برپاست ...
آسمان همه رحمت است ، همه روشنی وزمین پهنه ای از نور در این ضیافت
عاشقانه !
و من نمی دانم ازکجای این فصل عاشقی باید بنویسم ، که چون نظر می کنم همه
شوراست وبی قراری ازآن هنگام که دلدادگان یار سحرگاهان دیده ازخواب برمی
گیرند وعاشقانه دردل شب باآن یگانه بی همتارازونیازمی کنند ...
یاازآن لحظه که دهان ازطعام فرومی بنددودل ازغیراومی شویند. نمی دانم ازکدام
لحظه بگویم......
"بهاردل است این ماه رحمت"رمضان با آمدنش شمیم بهشت را به ارمغان می آورد
و روزه داران رادرحریم خلوت دلدادگی شوری دوباره می بخشد.
اما... چگونه این فاصله را طی کنیم؟ نشانی این فصل بی خزان راازکجا بجوییم
وچگونه باشیم ازآنانکه دراین ماه رحمت ،آیینه قلبشان اززنگارسیاهی تهی می
گردد.
پروردگارا !
می دانم که وجودم را تاریکی گناهان پرکرده اما درپیشگاه تونشسته ام ، تویی
که بی کرانه نوری،قلبم را به نور خود روشنی ده
بارالها !
دراین ماه صیام ،این ماه رحمت مرایاری کن تادرحریم نیایشت دل ازغیر برگیرم
وازدریای معرفتت باده بنوشم ودرلیالی مبارک قدرمشمول مغفرت بی دریغ تو
باشم
آمین
دیگر بس است، این درد طاقت سوز هجران.
جانا! تا به کی در پشت پنجره انتظار، رؤیای آمدنت را به نظاره بنشینیم؟
ای در کنج زندان غیبت همچنان محبوس!
و ای گناه ما، میله های زندان تو!
هزار و اندیست که چشم به راهان قدومت، بر لب فغان دارند و بر جگر خراش.
هزار و اندیست که دلهای منتظران، در تمنای وصالت، در جان آه می پرورند
ودر سینه داغ.
عمری است که در کوچه سار انتظار سرگردان وحیرانیم.
تو را چه می شود، اگرشب سرد و فسرده فراقمان را به صبح دل انگیز
وصالت آذین بندی؟
چگونه است، که این همه طلب و تمنا گره از کارفرو بسته ما نمی گشاید؟
بگو چه چاره کنیم؟
آیا نه وقت آن رسیده که نقاب از چهره برگیری و بازار حسن فروشان جهان
را به یکباره رونق ببری؟!
آری!
... اینک همسفر با قافله منتظران، دست انابت به امید اجابت به درگاه حق
"جل و علا" برمی داریم و خدای را به تضرع و زاری می خوانیم که:
بار الها!
نسیم ظهور دولت حجتت را به لطف و کرمت بر ما بوزان!
از آنِ خداوند است نیکوترین نامها. او را بدان نامها بخوانید.
اعراف/180
معشوقم! عمری از دوستی مان می گذرد، اما من هنوز گیجم؛ گیج این دوستی.
راستش من یک مشکل دارم. آخر چه جوری بگویم؟
دوتا دوست باید خوب همدیگر را بشناسند وگرنه هیچ وقت نمی توانند
دوستان خوبی برای هم باشند، مگرنه؟
تو مرا خوب می شناسی؛ چون خودت مرا درست کرده ای. اما من حتی
نمی دانم به چه اسمی صدایت کنم؟
یا به چه اسمی صدایت بزنم بهتر است؟
راستی خودمانیم، تو چه قدر اسم داری، دلم می خواست هر روز با یکی
ازاسمهای قشنگت صدایت کنم. کاش می دانستم کدام اسمت را بیشتر
دوست داری.
شاید اصلاً یکی از راههای شناختت همین اسمها باشد.
اسمهای تو با اسمهای ما خیلی فرق دارد. اسمهای ما عین ما نیستند،
خیلی از مردم اسمهایی دارند که هیچ ربطی به خودشان ندارد؛ اما
اسمهای تو، خودِ خودِ تو هستند.
اگر به تو می گویند رحیم، برای این است که واقعا مهربانی.
یا اگر سمیع و بصیرصدایت می کنند،برای این است که تو واقعاً می شنوی؛
واقعاً می بینی.
محبوبم!
پس کمکم کن تا هر روز بگردم و اسمهایت را پیدا کنم.
از این به بعد اسمهایت را کنار هم می گذارم تا بتوانم بهتر بشناسمت.
***
هیچ وقت فکر کرده ای چرا خدا این همه اسم دارد؟
اسمهای خدا چه چیزی را درباره خدا نشان می دهد؟
می توانی چند تا از اسمهای خدا را بنویسی؟
تو کدام نام خدا را بیشتر دوست داری و وقتی خیلی خیلی دلت می گیرد،
او را با کدام اسمش صدا می زنی؟

