تبليغاتX

نردبانی تاخدا
نردبانی تاخدا

کد دعا را اين جا قرار دهيد.

شايد افراد ظاهربين هنگامى كه به روايات تكاندهنده در باب  ريا نگاه مى‌كنند از عظمت گناه ريا و آثار وحشتناك آن در شگفتى فرو روند و تصوّرشان اين باشد كه اگر عمل انسان خوب باشد چه فرق مى‌كند كه نيّت او هر چه مى‌خواهد باشد. فرض كنيد انسانى براى رفاه مردم؛ بيمارستان، مسجد، جادّه و پل يا مانند اينها بسازد، نيّتش هرچه باشد بالاخره عمل او نيكو است، به فرض كه قصدش رياكارى باشد خدمت او به مردم در جاى خود ثابت است. بگذاريم مردم كار خير و خدمت كنند نيّتشان هر چه مى‌خواهد باشد.

ولى اين اشتباه بسيار بزرگى است؛ زيرا اوّلاً، هر عملى داراى دو نوع تأثير است: تأثيرى در خود انسان مى‌گذارد، و تأثيرى در بيرون. رياكار با عمل خود درون خود را ويران مى‌سازد و از مقام والاى توحيد دور مى‌شود و در قعر درّه شرك پرتاب مى‌گردد؛ مردم را وسيله عزّت و احترام خود مى‌بيند و قدرت خدا را به دست فراموشى مى‌سپارد و اين رياكارى كه نوعى بت پرستى است سر از مفاسد بيشمار اخلاقى در مى‌آورد.

ثانياً، از نظر عمل بيرونى و خدماتى كه به ظاهر انجام داده و قصد او تظاهر و رياكارى بوده نيز جامعه دچار خسارت مى‌شود چرا كه سعى او اين است كه ظاهر عملش را درست كند و اهمّيّتى به باطن عمل نمى‌دهد و چه بسا اين امر سبب مى‌شود كه آن اسباب رفاه تبديل به اسباب عذاب براى مردم گردد و لطمه‌هاى جبران ناپذيرى از آن ببينند.

به عبارت ديگر، هنگامى كه جامعه‌اى عادت به رياكارى و تظاهر كند همه چيز او از محتوا تهى مى‌شود، فرهنگ و اقتصاد و سياست و بهداشت و نظم و نيروهاى دفاعى همه تو خالى و تهى مى‌گردد و همه جا به ظاهرسازى قناعت مى‌كنند، دنبال خير و سعادت جامعه نيستند بلكه به سراغ چيزى مى‌روند كه ظاهر جالبى داشته باشد، و اين طرز كار، ضربات هولناكى بر جامعه وارد مى‌كند كه بر هوشمندان مخفى و پنهان نيست.

بسيارى از افراد بعد از مطالعه و بررسى احاديث كه شديدترين تعبيرات را درباره رياكاران دارد در تشخيص موضوع ريا گرفتار وسوسه مى‌شوند، البتّه جا دارد كه انسان در مورد ريا سختگير باشد، چرا كه نفوذ ريا در عمل بسيار مرموز و مخفى است، چه بسا انسان سالها عملى را انجام مى‌دهد بعداً مى‌فهمد كه عمل او ريا بوده است، مثل داستان معروفى كه درباره يكى از مؤمنين پيشين نقل مى‌كنند كه نماز جماعت ساليان دراز را قضا كرد، و دليلش اين بود كه همه روز در صفّ اوّل مى‌ايستاد، يك روز دير به جماعت آمد و در صفوف آخر ايستاد احساس كرد از اين جريان ناراحت است، چرا كه مردم او را در صفوف آخر مى‌بينند، بايد هميشه در صف اوّل باشد!

ولى افراط و تفريط در اين مسأله مانند همه مسائل، اشتباه و خطاست، بايد از علامات ريا پى به وجود آن برد و از آن پرهيز كرد، ولى وسواس غلط است.

علماى اخلاق در اين زمينه بحث‌هاى جالبى دارند؛ از جمله، مرحوم فيض كاشانى در «محجّة البيضاء» سؤالى به اين صورت طرح مى‌كند: «اگر عالم و واعظ بخواهد بداند در وعظ خود صادق و مخلص است و رياكار نيست از كجا بداند؟»

سپس به پاسخ اين سؤال پرداخته مى‌گويد: «اين امر نشانه‌هايى دارد، از جمله اين كه اگر واعظى بهتر از او و آگاه‌تر و مقبول‌تر در ميان مردم پيدا شود خوشحال گردد و حسد او را به دل نگيرد، آرى! مانعى ندارد كه در مقام غبطه بر آيد و آرزو كند كه او مانند آن عالم و واعظ گردد (يا از او بهتر).

«نشانه ديگر اين كه اگر بزرگان و شخصيّت‌ها در مجلس او حضور يابند سخنانش تغيير نكند، و همه مردم را به يك چشم نگاه كند (و به خاطر جلب توجّه آن عالم و اظهار فضل و كمال در پيشگاه او در سخنانش تغييرى حاصل نشود).

«نشانه ديگر اين كه اگر گروهى از مستمعين پشت سر او در كوچه و بازار به راه بيفتند خوشحال نباشد.»(1)

بهترين محك براى شناخت اعمال ريايى از غير ريايى همان معيارهايى است كه در روايات اسلامى آمده است؛ از جمله:

1ـ در حديثى از پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) مى‌خوانيم كه فرمود: «اَمّا عَلامَةُ الْمُرائِى فَاَرْبَعَةٌ: يَحْرُصُ فَى الْعَمَلِ لِلّهِ اِذا كانَ عِنْدَهُ اَحَدٌ وَ يَكْسِلُ اِذا كانَ وَحْدَهُ وَ يَحْرُصُ فى كُلِّ اَمْرِهِ عَلَى الْمَحْمِدَةِ وَ يُحْسِنُ سَمْتهُ بِجُهْدِهِ؛ علامت رياكار چهار چيز است: هنگامى كه كسى نزد اوست تلاش مى‌كند اعمال الهى انجام دهد و هنگامى كه تنها شد در انجام عمل كسل است! و در تمام كارهايش اصرار دارد مردم از او مدح و ستايش كنند، و سعى مى‌كند ظاهرش را در نظر مردم خوب جلوه دهد.»(2)

2ـ در حديث ديگرى همين معنى با تعبيرات جالب ديگرى از اميرمؤمنان على(عليه السلام) نقل شده است كه فرمود:

«لِلْمُرائِى اَرْبَعُ عَلامات: يَكْسِلُ اِذا كانَ وَحْدَهُ، وَ يَنْشُطُ اِذا كانَ فى النّاسِ،‌ وَ يَزيدُ فى الْعَمَلِ اِذا اُثْنِىَ عَلَيْهِ، وَ يَنْقُصُ مِنْهُ اِذا لَمُ يُثْنى عَلَيْهِ؛

رياكار چهار علامت دارد:

اگر تنها باشد اعمال خود را با كسالت انجام مى‌دهد،

و اگر در ميان مردم باشد بانشاط انجام مى‌دهد،

هرگاه او را مدح و ثنا گويند بر عملش مى‌افزايد،

و هرگاه ثنا نگويند از آن مى‌كاهد!»(3)

شبيه همين معنى از لقمان حكيم نيز نقل شده است.(4)

خلاصه، هر كارى كه با انگيزه بهتر نشان دادن عمل در انظار مردم صورت گيرد، سبب نفوذ ريا در عمل است و اين انگيزه را هر چند مرموز باشد از دوگانگى برخورد انسان به اعمالى كه در خلوت و جلوت انجام مى‌دهد مى‌توان دريافت.

اين مطلب به اندازه‌اى ظريف و مرموز است كه گاه انسان براى فريب وجدان خود اعمال خود را در خلوت بسيار جالب انجام مى‌دهد تا خود را قانع كند كه در اجتماع نيز همان گونه انجام دهد و دوگانگى در آن نباشد در حالى كه هم عملى را كه در اجتماع انجام مى‌دهد ريا است و هم آن را كه در خلوت انجام داده آلوده به نوعى ريا است.

امّا افراط در اين مسأله جايز نيست چرا كه ديده شده افرادى از نماز جماعت و وعظ و ارشاد بر سر منبر و تدريس و تصنيف كتاب محروم مى‌شوند به اين عنوان كه مى‌ترسيم عمل ما ريايى باشد.

در روايات اسلامى نيز به اين مطلب اشاره شده است كه اگر انسان عملى انجام دهد و مردم از آن با خبر شوند و از آن مسرور گردد در حالى كه انگيزه او از آغاز ارائه به مردم نبوده ضررى به قصد قربت و عمل الهى او نمى‌زند.(5)

پس تشويق نيكوكاران نسبت به اعمال صالحى كه انجام داده‌اند در يك مجلس عمومى يا در وسائل ارتباط جمعى به اين قصد كه ديگران نيز به اين كار تشويق شوند منع شرعى ندارد، بلكه از كارهايى است كه بزرگان هميشه انجام مى‌داده‌اند و اجر و پاداش انجام دهنده كار نيز ضايع نمى‌شود، مشروط به اين كه انگيزه‌اش از آغاز چنين مطلبى نبوده باشد.

در آيات قرآنى و روايات اسلامى نيز بارها تشويق به صدقات و خيرات پنهانى و آشكار شده است، و اين نشان مى‌دهد كه انسان مى‌تواند با انجام اعمال صالحه بطور آشكار انگيزه‌هاى الهى خود را نيز حفظ كند، و از ريا بركنار بماند.

در پنج آيه از قرآن مجيد تشويق به انفاق «سِرّاً وَ عَلانِيَةً» يعنى بخشش در پنهان و آشكار يا «سِرّاً وَ جَهْراً» كه همان معنا را مى‌دهد شده است.(6)

اصولاً قسمتى از عبادات اسلامى بطور آشكار انجام مى‌شود همانند نماز جمعه و جماعت و مراسم با شكوه حجّ خانه خدا و تشييع جنازه مؤمن و جهاد و امثال آن؛ درست است كه بايد انگيزه در تمام اينها الهى باشد ولى اگر گرفتار وسوسه شود همه اين اعمال را ترك مى‌كند و اين نيز ضايعه بزرگى است.

 پي‌نوشت‌ها:

1. محجّة البيضاء، ج 6، ص 200.

2. تحف العقول، ص 17.

3. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 180.

4. خصال (مطابق نقل ميزان الحكمة، ج 2، ص 1020 چاپ جديد .)

5. وسائل الشيّعه، ج 1، ابواب مقدّمة العبادات، باب 15، ص 55.

6. بقره ـ 274/ رعد ـ 22/ ابراهيم ـ 31/ نحل ـ 75/ فاطر ـ 29.

برگرفته از كتاب اخلاق در قرآن ، ج 1، آية‌الله مكارم شيرازي، با تصرف .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388;ساعت 5:23;  توسط  سیدعلی حسینی;  | 

حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام در بخشي از خطبه فدکيه در مورد پرتو افکني نور هدايت در جامعه بشري توسط رسول اکرم صلي‌الله‌عليه‌و‌آله فرمود: فَأنارَ اللهُ سُبحانَهُ وَ تَعالي باَبي مُحمّدٍ ظُلَمَها، وَ جَلي بهِ بُهَمَها، فَجَلي عَن اَبصارِها غُمَمَها؛ خدا به وسيله پيامبر، نور معرفت را در جامعه منتشر کرده ابهامهايي که در درون بود، بر طرف کرد؛ و ابرها و تاريکيهائي را که جلوي چشمان مردم را گرفته بود، زدود؛ آن شبهات دامنگير را بر طرف کرد.

 اين عبارات همان است که در خطبه اوّل نهج البلاغه حضرت امير مي‌فرمايد: و يثيروا بهم دفائن العقول1 که مال همه انبياء است. حضرت فاطمه درباره پدر بزرگوارشان مي‌فرمايد: خداوند به وسيله پدرم همه ابهامها و مبهم بودنها را بر طرف کرد.

 نجات يافتن مردم از سقوط در آتشهاي نامعلوم توسط پيامبر اکرم صلي‌الله‌عليه‌و‌آله

پدرم اين غبارها را بر طرف کرد، حقيقت انسان را به انسان نشان داد. انسان فهميد که يک موجود ابدي است؛ نه خود ساخته است، نه ياوه ساخته! يک حکيمي او را پرداخته است. و مسافر ابد هم هست. فَقَامَ بالنّاسِ بالهِدايَةِ، وَ انقَذَهُم مِن الغِوايَة. اين ا نقاذ را در بخشهاي بعدي بازتر کرده، با کمک گرفتن از بعضي از آيات2 فرمود: کُنتُم عَلي شَفا حُفرةٍ مِن النّارِ فَاَنقَذَکُم مِنها3

شفا يعني لبه اي رودخانه‌اي که زيرش را آب برده و بقيه آن خالي است.

وجود مبارک حضرت فرمود برابر اين آيه قرآني: کنتم علي شفا حفره من النّار، يک حفره اي که آتش است. رويش چند سانتي است که کسي با خبر نيست و زيرش خالي است. همين که اينجا پا گذاشت، سقوط مي‌کند. فرمود:  شما روي اين شفا بوديد، داشتيد سقوط مي‌کرديد، پدرم دستتان را گرفت و نجات داد.

 نجات دادن مردم از آسيب تلخ بي هدفي

فانقذهم من الغوايه. غوايت گرچه گاهي به معني ضلالت است، ولي در مقابل ضلالت کاربرد دارد. «ضلالت» يعني گمراهي، «غوايت» يعني بي هدفي. گاهي کسي هدف دارد امّا راهش را گم کرده و نمي‌داند از چه راه به آن برسد اما گاهي نه، يک کسي عمرش را به بازي مي‌گذراند، صبح تا ظهر براي اين شعار مي‌دهد، عصر تا غروب براي آن دارد. اصلاً نمي‌داند براي چي خلق شده اين را مي‌گويند: بي هدف.

غوايت، بي هدفي است و ضلالت، بي راهي. اگر کسي راه را گم کرده باشد، مي‌گويند: ضالّ است، اگر کسي هدف نداشته باشد، مي‌گويند: غاويست.

 حضرت فرمود: شما هدف نداشتيد و پيامبر اول شما را هدفمند کرد و بعد که روشن شد هدفي داريد، راه را هم براي شما مشخص کرد. «فقام بالنّاس بالهدايه، فانقذهم من الغوايه»، آنگاه «و دعاهم لي الدّين للقويم و هداهم الي الطّريق المستقيم».

 ارائه نگاه درست به مرگ و حيات به عنوان هدف انسان

اوّل براي اينها مشخص کرد شما هدف داريد، هدف اين نيست که روز جمعه بجاي نماز، قبل از اذان برويد تا غروب، براي اين و آن، هورا بکشيد!! اين هدف يک جوان و يک انسان نيست. بهترين روز در ايام هفته روز جمعه است. آدم نماز نخواند و بنشيند ببيند کي دارد گل مي‌زند! چه غوايتي بدتر از اين!

ببينيد فرمايش حضرت، فرمايش روز است. فرمود: اوّلاً براي شما ثابت کرد که هدف چيست، انسان که مرد، آيا مي‌پوسد؟يا از پوست در مي‌آيد؟! اگر انسان با مردن نابود نمي‌شود، و مرگ پوسيدن نيست، بلکه از پوست به در آمدن است، ما کجا مي‌رويم، چي مي‌شويم؟! مگر انسان نابود مي‌شود؟ اين 70، 80 سال يک رهگذر کوتاه مدتي بيش نيست. فرمود: پدرم به شما تفهيم کرد که انسان هدفمند است. شما را از غوايت به در آورد، بعد راهي که شما را به اين هدف برساند، به شما نشان داد. هم به دين قوي دعوت کرد، هم به طريق مستقيم.

حالا اين را چه کسي مي‌گويد؟! يک بانوئي که هم فرزند سقط کرده، هم بين در و ديوار آن فشار را ديده، هم به همسرش، علي بن أبيطالب آنجور اهانت شده، هم آسيبي به بدن مطهر آن حضرت رسيده. بنابراين وجود مبارک صديقه کبري با آن رنجي که تحمل کرده، پشتوانه اين خطبه شد.

حتماً طلبه‌ها اين خطبه را حفظ بکنند، واحد درسي قرار بدهند، مثل دروس ديگر روي آن مطالعه و مباحثه کنند، فرهنگيهاي و دانشگاهيهاي محترم هم همچنين.

اين خطبه کمتر از يک جزء قرآن است، خيليها که امکاناتي دارند بايد اين را حفظ بکنند، ترجمه‌اش را، تفسيرش را ان‌شآء‌الله بخوانند و منتشر کنند و همه ما عمل کنيم.

                                                                    حضرت آيت الله جوادي آملي مد ظله العالي

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388;ساعت 2:38;  توسط  سیدعلی حسینی;  | 

 معلم اخلاق را با وعظ و خطابه‌ و پند و اندرز و نصيحت مي‌شناسيم، چنانچه‌ امر به‌ معروف و نهي از منكر هم امروزه‌ براي ما در تذكر زباني و حرف و دستور تقليل يافته‌ و مراتب اصلي آن برايمان فرع به‌ حساب مي‌آيد. آيت‌الله‌ محمدتقي بهجت، اما استاد اخلاقي متفاوت بود. مصداق بارز «كونوا دعاه‌ الناس بغير السنتكم: با غير زبانتان، داعيان به‌ سوي خداوند باشيد» بود و به‌ معناي واقعي كلمه‌ مرد عمل. گاه‌ ما حرف مي‌زنيم و به‌ آن عمل هم مي‌كنيم و اين البته‌ بهترين حالت متصور است. اما آيا آيت فقيد اسلام و تشيع محمدتقي بهجت عامل به‌ علم خود نبود كه‌ از حرف و موعظه‌ دوري مي‌گزيد؟ مي‌دانيم كه‌ اينچنين نيست. پس اين همه‌ اكراه‌ او از نصيحت كردن ديگران و اين همه‌ تاكيد او بر «عمل به‌ آنچه‌ مي‌دانيم براي علم به‌ آنچه‌ نمي‌دانيم» از چه‌ روست؟ آيا او به‌ موعظه‌ بي‌اعتناست و مخالف دعوت زباني ديگران به‌ تقوا؟ مي‌دانيم كه‌ چنين هم نيست، چون پيشوايان ديني ما نه‌ فقط اهل عمل كه‌ اهل پند و اندرز حكيمانه‌ هم بوده‌‌اند و گل سرسبد اين نصايح والا براي ما نهج‌البلاغه‌ است. گنجينه‌‌اي گرانبها از حكمت و معرفت و بينش كه‌ نه‌ فقط بر زبان امام جاري شده‌ كه‌ به‌ زيباترين و شيواترين بيان ممكن هم تقرير شده‌ است.

اينجا سخن در ورع و پرهيزگاري است. از تواضع و فروتني، از تقوا. تقوا يعني پرهيز و خويشتنداري، يعني خود نگه‌ داري. يعني گاه‌ امساك و دوري و اجتناب و گاه‌ اهتمام كامل بر انجام وظيفه‌ و عمل مشتاقانه‌ به‌ آنچه‌ بايد. اشكال در اين است كه‌ ما عمدتاً از تقوا فقط يكي از اين دو معنا را مدنظر قرار مي‌دهيم. يا تنها وجه‌ سلبي‌اش را و يا تنها وجه‌ ايجابي‌اش را. و از اين اسفبارتر اين‌كه‌ غافلانه‌ ترك واجبات و انجام محرمات را بهاي بهانه‌ انجام مستحبات و مكروهات قرار مي‌دهيم و با غفلت از آن اصل، دلخوش به‌ اين فرع داريم. استاد اخلاق ما پرهيزگار بود و در راستاي همين پرهيزگاري‌اش مي‌دانست كجا به‌ چه‌ بايد عمل و چه‌ را ترك كند. مي‌دانست گاهي پند و موعظه‌ اثر ندارد يا نه‌ از اين بدتر، اثر معكوس دارد. گاهي علم، خودش حجاب اكبر مي‌شود چنانچه‌ حضرت امام خميني(ره‌) مي‌فرمود و ما مي‌دانيم كه‌ قرار نيست همه‌ بزرگان مثل هم رفتار كنند. گاهي مي‌بايد باشند در ميان علما بزرگاني بي ادعا كه‌ با چشم تيزبين خود، با ديده‌ بصيرت، جاهاي خالي را بيابند و خلاها را پر كنند. مي‌بايد در ميان رساله‌‌هاي علميه‌ باشد رساله‌‌اي كه‌ روي جلد آن نوشته‌ شده‌ باشد العبد محمدتقي بهجت نه‌ آيت‌الله‌ العظمي ‌محمدتقي بهجت. بايد باشند علمايي كه‌ به‌ جاي افزودن بر علم جماعت، اهتمام به‌ عمل آنها بدارند. اين گاهي لازم است در كنار آن و نمي‌توان هميشه‌ سخن از بايدها راند. ‌بايد ديد آنچه‌ را كه‌ هست. مصداق درست و نادرست را مي‌بايد در بستر شرايط زماني و مكاني معنا كرد و عالم زمانه‌ حاضر بود نه‌ عالم ازمنه‌ پيشين. گاهي براي هدايت مردم به‌ طريق اعتدال بايد بر زاويه‌‌اي كه‌ به‌ دليل عادت تاريخي بشر به‌ افراط، مغفول مانده‌ حتي قدري تفريط نمود و اين عين ميانه‌روي و قسط و عدل است.

بهجت عارفان و مشتاقان الله‌، بي‌خبر بار هجرت بست و ديده‌ بر جهان ديگر گشود و حالا ما مانده‌‌ايم و اين مهم‌ترين و زيباترين آموزه‌ اخلاقي او: عمل به‌ دانسته‌‌هايمان. در نامه‌‌هاي عرفاني او مدام اين آموزه‌ تكرار مي‌شود تا شايد ما تشنگان علم و نه‌ تشنگان عمل به‌ خود آييم و بدانيم ايمان با تقوا و تقوا با عمل صالح معنا پيدا مي‌كند و علم اگر ارزشي دارد از بركت عمل بيشتر و بهتر است و بس. با هم مرور مي‌كنيم فرازهايي از چند نامه‌ عرفاني اين عارف گرانقدر و دل مي‌سپاريم به‌ تكراري مكرر كه‌ هر بار عطر و طراوت و تازگي دوباره‌ دارد. حرف و عمل او مصداق بارز اين بيت زيباي نظامي ‌گنجوي بود:

هركه‌ به‌ نيكي عمل آغاز كرد/ نيكي او روي بدو باز كرد

نامه‌ نخست (21 تير 1377ه . ش/ 17 ربيع المولود 1419ه . ق)

جماعتي از مؤمنين و مؤمنات، طالب نصيحت هستند، بر اين مطالبه‌، اشكالاتي وارد است، از آن جمله‌:

1- نصيحت در جزئيات است و موعظه‌ اعم است از كليات و جزئيات. ناشناس‌ها همديگر را نصيحت نمي‌كنند.

2- «من عمل بما علم، ورثه‌ الله‌ علم ما لم يعلم»

[به‌] آنچه‌ مي‌دانيد عمل كنيد و در آنچه‌ نمي‌دانيد احتياط كنيد تا روشن شود و اگر روشن نشد بدانيد كه‌ بعض معلومات را زير پا گذاشته‌‌ايد، طلب موعظه‌ از غير عامل، محل اعتراض است و قطعاً مواعظي را شنيده‌‌ايد و مي‌دانيد، عمل نكرديد وگرنه‌ روشن بوديد.

3- همه‌ مي‌دانند كه‌ «رساله‌ عمليه‌» را بايد بنگرند و بخوانند و بفهمند و تطبيق عمل بر آن نمايند و حلال و حرام را با آن تشخيص بدهند؛ پس نمي‌توانند بگويند «ما نمي‌دانيم چه‌ بكنيم و چه‌ نكنيم.»

4- كساني كه‌ به‌ آنها عقيده‌ داريد نظر به‌ اعمال آنها نماييد آنچه‌ مي‌كنند از روي اختيار بكنيد و آنچه‌ نمي‌كنند از روي اختيار نكنيد و اين از بهترين راه‌‌هاي وصول به‌ مقاصد عاليه‌ است... مواعظ عمليه‌ بالاتر و موثرتر از مواعظ قوليه‌ است...

نامه‌ دوم (مرداد 1375 ه ‌. ش / ربيع الاول 1417 ه . ق)

خداشناس مطيع خدا مي‌شود و سر و كار با او دارد و آنچه‌ مي‌داند موافق رضاي او است عمل مي‌نمايد و در آنچه‌ نمي‌داند توقف مي‌نمايد تا بداند و آن به‌ آن استعلام مي‌نمايد و عمل مي‌نمايد يا توقف مي‌نمايد. عملش از روي دليل و توقفش از روي عدم دليل...

نامه‌ سوم (21 مرداد 1375ه . ش/ ربيع الاول 1417ه .ق)

آقاياني كه‌ طالب مواعظ هستند از ايشان سوال مي‌شود: آيا به‌ مواعظي كه‌ تا حال شنيده‌‌ايد عمل كرده‌‌ايد يا نه‌؟ آيا مي‌دانيد كه‌ هر كس به‌ معلومات خود عمل كرد، خداوند مجهولات او را معلوم مي‌فرمايد؟ آيا اگر عمل به‌ معلومات ‌ اختياراً ‌ ننمايد شايسته‌ است توقع زيادتي معلومات؟
بهجت عارفان‌، بي‌خبر بار هجرت بست و ديده‌ بر جهان ديگر گشود و حالا ما مانده‌‌ايم و اين مهم‌ترين و زيباترين آموزه‌ اخلاقي او: عمل به‌ دانسته‌‌هايمان

آيا بايد دعوت به‌ حق از طريق لسان باشد؟ آيا نفرموده‌ با اعمال خودتان دعوت به‌ حق بنماييد؟ آيا طريق تعليم را بايد ياد بدهيم يا آن‌كه‌ ياد بگيريم؟ ...

خداوند توفيق مرحمت فرمايد كه‌ آنچه‌ را مي‌دانيم زير پا نگذاريم و در آنچه‌ نمي‌دانيم توقف و احتياط نماييم تا معلوم شود...

نامه‌ چهارم (متن كامل)

باسمه‌ تعالي

گفتم كه‌ الف، گفت دگر، گفتم هيچ / در خانه‌ اگر كس است يك‌حرف بس است

بارها گفته‌‌ام و بار ديگر مي‌گويم: كسي كه‌ بداند هر كه‌ خدا را ياد كند خدا همنشين اوست احتياج به‌ هيچ وعظي ندارد. مي‌داند چه‌ بايد بكند و چه‌ بايد نكند. مي‌داند كه‌ آنچه‌ را كه‌ مي‌داند بايد انجام دهد و آنچه‌ كه‌ نمي‌داند بايد احتياط كند.

والسلام عليكم و رحمه‌الله‌ و بركاته‌

نامه‌ پنجم (متن كامل)

باسمه‌ تعالي

جماعتي هستند كه‌ وعظ و خطابه‌ و سخنراني را كه‌ مقدمه‌ عمليات مناسبه‌ مي‌باشند، با آنها معامله‌ ذي‌المقدمه‌ مي‌كنند، كأنه‌ دستور اين است كه‌ «بگويند و بشنوند براي اين‌كه‌ بگويند و بشنوند» و اين اشتباه‌ است. تعليم و تعلم براي عمل مناسب است و استقلال ندارد، براي تفهيم اين مطلب و ترغيب به‌ آن فرموده‌اند: «كونوا دعاه‌ الناس بغير السنتكم»

با عمل بگوييد و از عمل ياد بگيريد و عملاً شنوايي داشته‌ باشيد. بعضي مي‌خواهند معلم را تعليم نمايند حتي كيفيت تعليم را از متعلمين ياد بگيرند.

بعضي التماس دعا دارند و مي‌گوييم براي چه‌؟ درد را بيان مي‌كنند دوا را معرفي مي‌كنيم به‌ جاي تشكر و به‌ كار انداختن باز مي‌گويند دعا كنيد! دور است آنچه‌ مي‌گوييم و آنچه‌ مي‌خواهند.

شرطيت دعا را با نفسيت آن مخلوط مي‌كنند.

ما از عهده‌ تكليف خارج نمي‌شويم بلكه‌ بايد از عمل نتيجه‌ بگيريم و محال است عمل بي‌نتيجه‌ باشد و نتيجه‌ از غير عمل حاصل بشود، اين‌طور نباشد:

پي مصلحت مجلس آراستند / نشستند و گفتند و برخاستند

خدا كند قوال نباشيم، فعال باشيم. حركت عمليه‌ بدون علم نكنيم، توقف با علم بكنيم. آنچه‌ مي‌دانيم بكنيم در آنچه‌ نمي‌دانيم، توقف و احتياط كنيم تا بدانيم. قطعاً اين راه‌ پشيماني ندارد.

به‌ همديگر نگاه‌ نكنيم، بلكه‌ نگاه‌ به‌ «دفتر شرع» نماييم و عمل و ترك را مطابق با آن نماييم.

والسلام عليكم و رحمه‌ الله‌ و بركاته‌

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388;ساعت 8:18;  توسط  سیدعلی حسینی;  |